محمد ابراهيم آيتى
116
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
- گفتند : مىگوئيم شاعر است . - گفت : شاعر هم نيست ، ما اقسام شعر را مىشناسيم ، و آنچه مىگويد شعر نيست .
--> سپس « شق » رسيد ، و از وى نيز همان خواست كه از « سطيح » خواسته بود و او هم گفت : نعم ، رأيت حممة خرجت من ظلمة ، فوقعت بين روضة و أكمة ، أكلت منها كلّ ذات نسمة . « آتشى را ديدى كه از ميان تاريكى در آمد ، و ميان بستانى و پشتهاى افتاد ، و هر جاندارى از آن را خورد و نابود كرد » . - شاه گفت : درست گفتى ، تعبير آن را نيز بگو . - گفت : أحلف بما بين الحرّتين من إنسان ، لينزلنّ أرضكم السودان ، فليغلبنّ على كلّ طفلة البنان ، و ليملكنّ ما بين أبين إلى نجران . « قسم به هر انسانى كه ميان دو سنگستان است ، سياهان به كشور شما مىريزند ، و بر هر انگشت نازكى چيره مىشوند ، و از أبين تا نجران را مالك مىگردند » . شاه گفت : چه خبر دردناك اسفانگيزى ! كى چنين روى مىدهد در زمان من يا پس از آن ؟ - گفت : لا بل بعده به زمان ، ثمّ يستنقذ كم منهم عظيم ذو شأن ، يذيقهم أشدّ الهوان . « نه بلكه چندى پس از تو ، سپس بزرگى والامقام شما را از آنان رهائى مىدهد ، و سخت خوار و زبونشان مىسازد » . - گفت : آن بزرگ والامقام كيست ؟ - گفت : غلام ليس بدنىّ و لا مدنّ ، يخرج عليهم من بيت ذى يزن ، فلا يترك أحدا منهم باليمن « پسرى كه نه زبون است و نه زورگو ، و از خاندان ذى يزن بر آنان مىتازد ، و احدى از ايشان را در يمن باقى نمىگذارد » . - گفت : شاهى وى دوام يابد يا منقطع گردد ؟